X
تبلیغات
صهبای بیدگلی

صهبای بیدگلی

ادبی

ای مهربان عالم..

سلام

غزلی  از کتاب جام صهبا تقدیم غزالِ چشم ژرف بین شما:

 

دریـاب حـال مـا را ای مهـربان عالم

نامهربان نبودی افسرده است حالم

 

تنها و گوشه گیرم تنها تر از همیشه

روزیّ مـن سـکوت و دوریّ تـو وبالـم

 

زانوی غم به سینه می گیرم از فراقت

این است افتخارم بَه بَه، به این مدالم

 

شطرنج زندگی را ای کاش برده بودم

تـا در خیـال خـامم شادی کـند خـیالـم

 

دانی چرا که با سر،بی دست و پا دوانم؟

تـا بـال و پـر گشودم تـیـری زدی به بـالم

 

ای سرو قـامت مـن قدّ(الف) دوتا شـد

سنجاق گیسوانت گردیده است(دالم)

 

از خـرمنم نـمانده بر پا مگـر کـه آهـی

با دست خود چگونه آتش زدم به مالم

 

صهبا وفا نکردی جامم تهی است، باشد

ایـنـک بـیـا و بـنـشـیـن تـا بنـگـری زوالـم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 14:58  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

آبروی اهل عالم...

سلام

در نظر بگیرید قطره ای را که از صلابت اقیانوس می گوید ولی همین را صادقانه انگارید:

                                 السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)

 

آبـروی اهـل عـالـم خون چشمان حسین

گشته ام بی آبرو دستم به دامان حسین

 

تا ثریا می رود افغان و آه از سینه ها

جان ناقابل فدای جان جانـان حسین

 

تـا محـرّم می شود طبـع غزل گل می کنـد

بر مشامم می رسد بویی ز بستان حسین

 

بوی اکبر ، بوی سقا، بوی قاسم می رسد

هـر گلی بویی دهـد در باغ رضـوان حسین

 

کـودک شش مـاهـه ای در سـرزمین کـربـلا

جان شیرین می دهد بر روی دستان حسین

 

از سبـوی معـرفت هـر کس لبـش را تـر کند

غرق رحمت می شود در بحر غفران حسین

 

ظـهر عـاشـورا نـمـاز آخـرین غـوغـا کنـد

بارش تیر و سنان با ذکر سبحان حسین

 

بـر سرِ نیزه سرش، روی زمین افتاده تـن

می رسد بر گوش دل، آوای قرآن حسین

 

جـهل مـردم را نگـر، هـم کینه ی دیـرینـه را

اسب تازی می کند بر جسم عریان حسین

 

آنـچـه اربـاب مـقاتـل گـفتـه اند از کـربـلا

قطره ای باشد ز دریای خروشان حسین

 

وای از آن روزی که با اذن خدا، بنت رسول

وارد مـحشـر شـود بـا جـمع یـاران حسین

 

هـمچـو صهـبا لب زنـد، از تشنـگی آب فـرات

جان عالم تشنه ی لب های عطشان حسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 22:48  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

هر زمان صهبای ....

سلام

محبت نیازی به مقدمه ندارد.

بدون مقدمه تقدیم به دخترانم(نجمه سادات و زهرا سادات)

 

هر زمان صهبای من تنهای تنها می شود

نجمه السّادات من غمخوار بابا می شود

 

دخترم در خانه دارد خواهری مانند گل

در غیاب مادرش، مامان زهرا می شود

 

بـا متـاع خنـده می آیـد بـه دامــان پــدر

دامنم هم بستر گل های زیبا می شود

 

از نگاهش مهربانی می چکد چون شبنمی

بـاعث خشکیـدن غـم های دنیـا می شـود

 

چون ستاره می شود در آسمان شعر من

استـعـاره بـیـن بـازار غـزل هـا مـی شـود

 

در میان کوه غم وقتی که دختر می رسد

معجزه رخ می دهد شادی مهیا می شود

 

من دو تا گل چیده ام، از تک درخت زندگی

زندگی در سایه ی گل ها شکوفا می شود

 

دخترم وقتی نگـاهم می کند تنـگ غروب

نور ماه از برق چشمانش هویدا می شود

 

مژده ای بهـتر ز دختر در جـهان البتـه نیست

از نگاهش لحظه لحظه عقده ها وا می شود

 

پیری از ره می رسد بابا فراموشم مکن

مطمئنـم دختـرم بابای صهـبا می شـود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 18:4  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

نیست که هست

سلام

قطره ای دیگر از کتاب جام صهبا در وصف آقا امام زمان(عج)تقدیم چشمهای زیبایتان:

 

روی تو قبله ی هر شاه و گدا نیست که هست

در حـریـم دل تـو جـای صـفـا نیست که هست

 

سـر بــه دامـــان تــو داریـم بــه امّـیـد کـرم

لاجرم در دل ما خوف و رجا نیسـت که هست

 

سینه از عشق تو مملو، دل ما تشنه ی وصل

ذکر(عجل) به خـدا برلب ما نیست که هست

 

کاسـه ی زهـر بـه مـا گـرچـه نـدادست کسی

قصه ی غصه ی تو درد و بلا نیست که هست

 

طـوطـی طـبـع مـن از مــدح تــو فـارغ نـشـود

روز و شب در طلب برگ و نوا نیست که هست

 

گرچه یعقوب نبـی نیست در ایـن دیــر کهـن

بوی گیسوی تو در باد صبا نیست که هست

 

جـان عالــم بــه فــدایت کــه تـویـی آب حـیـات

چون فدای تو شدن عین بقا نیست که هست

 

گــرچـه دسـتـم نـرسـد بــر سـرِ آن سـرو بـلنـد

بر سرم سایه ی آن مرغ هما نیست که هست

 

آنکه سیلـی بـه جـمـال مـه زهــرای تــو زد

لایق سرزنش و قهر خدا نیست که هست

 

هـر کـه آتـش بـه درِ خـانـه ی اربـاب زنـد

ولد ناخلف و اهل شقا نیست که هست

 

هر چه گفتیم و شنیدیم ز اوصاف تـو بـود

مزد ما مرحمت روز جزا نیست که هست

 

گــرچــه صــهبــای گـنـه کـار نــدیــدسـت تــو را

عاشق چهره ی محجوب شما نیست که هست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 18:7  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

یعنی که چه؟

 سلام

با سپاس از همه سرورانی که به انحاء مختلف حقیر را بابت انتشار کتاب (جام صهبا)مورد تفقد قرار دادند و با تشکر از بزرگانی که به نقد این ناچیز پرداختند و با عرض پوزش بابت تمام کاستی ها

                                     بذری دیگر نذر نگاهتان:

 

بیخودی  افتاده ای دنبــال من یعنی که چه

می زنی زخم زبان بر حال من یعنی که چه

 

از الـفـبـای مـرام عـاشقـی ای مـه جبـیـن

می زنی قد (الف) بر (دال) من یعنی که چه

 

من چهل سال است از این پرسش ندارم پاسخی

سـرگـرانـی بـا مـن و امـثـال مـن یـعنـی که چه

 

مثل آدم مثل حوا خورده ای ،ای نازنیـن

گندمی ، از خرمن آمال من یعنی که چه

 

بـال و پر گر می زنـم در آسمان چشـم تـو

تیر مژگان می زنی بر بال من یعنی که چه

 

هر چه دارم آنِ تو یا هر چه داری آنِ من

افـتراقِ مالِ تـو با مـال من یعنی که چه

 

کی خسوف از روی تو زایل شود ای ماه من

رفته ای،از باب استفعـال من یعنی که چه

 

در ردیف عاشقی اشـعار من بی قافیـه است

می شود شعر و غزل  پامال من یعنی که چه

 

در جوانی هم لب صهبایی ام کاری نکـرد

بیخودی افتاده ای دنبال من یعنی که چه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 16:53  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

جام صهبا(اولین گزیده ی اشعار حقیر)

                   با سلام خدمت ادب دوستان:

طبیعت زنده شد بادا مبارک

نــوای بـلبـل شیـدا مـبـارک

گل و سرسبزی فصل بهاران

به پاییز دل صـهبا مـبـارک

پیشاپیش فرا رسیدن بهار دل ها بر همگان مبارک باد.

 پس از مدت ها تلاش و همیاری دوستان اولین مجموعه اشعارحقیرکه شامل

 گزیده ای از اشعار اینجانب است تحت عنوان (جام صهبا)توسط انتشارات

مکتب بیداران منتشر گردید.علاقمندان می توانند جهت تهیه کتاب با شماره تلفن های

2738518-0362

09132601039 تماس حاصل نمایند.

و اینک غزلی از این کتاب:

چون گل روی تو با خار کنار آمده ام

در غزل پیش غزال تو به بار آمده ام

 

از لب بحر بقا آب حیـاتم بـدهیـد

به تمنای لب سرخ نگار آمده ام

 

خور و خوابم به خیال خط و خال تو برفت

مـن بـه دنـبـال تـو  بـا دار و نـدار آمـده ام

 

در چهل سالگی ام چله نشین تو شدم

ای  دل  آرام  بـیـا  بـا  دل  زار  آمـده ام

 

چه به خارم بکشی یا که به خوارم بکشی

خـوار و هـم خـار تـو را شـکرگـزار آمـده ام

 

دامنت بارگه خیل ملائک شده است

بهر انـعام تـو ای یـار بـه بـار آمـده ام

 

روز و شب در کنف سایه ی تو سرو بلند

به غزلخوانی تـو مست و خمار آمـده ام

 

قـاصـدک آمـد و آورد ز یـارم خبـری

منتظر باش که با روی بهار آمده ام

 

(چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی)

هـمـچو حـافـظ بـه هـوای لـب یـار آمـده ام

 

آنچنان قامت رعنای تو دل را بربود

که سرا پا به تماشای منار آمده ام

 

تو در ایـن پـرده چـه با نـاز و ادا آمـده ای

من در این عرصه چه با حال نزار آمده ام

 

روشنی بخش شبم زلف سیاه تو بوَد

روز روشن به سراغ شب تار آمـده ام

 

آخر ای قبله عالم دل مجنون چه کند

در فـراق تـو که لیـلی و نهار آمـده ام

 

لب صهبایی تو تنگ تر از قافیه شد

بـا ردیف لب تـنـگ تـو کنار آمـده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 15:16  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

دل نوشته3

سلام

دل نوشته ای دیگر تقدیم دلهای مهربانتان:

امشب برای آمدنت

ربنای دستانم را

به امید( آتنای )کرمت

تا بی کران آسمان آبیت

دراز خواهم کرد

و در مرصادِ (قنایت)

نعیم سفره ی حسناتت خواهم شد.

 

چه پـاداشی از ایــن بهتر که صــهبا

نـعیـم سفـره ی پـروردگـار اسـت

چـرا از آتـش دوزخ بـتـرسـم

که ما را زمهریری در کنار است.

 

مستوجب اجابت و مستحق پاداش است

دعایی که

از لبهای سرخ تو بر می خیزد

ومن در پلکان امید

پلک میزنم تا

نمایش لبخندت را که همان پیام آور صبح صادق است

به تماشا بنشینم.

آری سرخی شفق توست که آتش می زند بر سپاه سیاهی ها.

 

بهاری خواهم از لبهای سرخت 

که تا محشر در آن آتش بمانـم

چرا لبهای تو چون غنچه تنگ است؟

جـوانـی کـن عزیـــزم تا جـوانم.

 

به آنانکه چهره عبوس می کنند و ناروا

تهمت می زنند بگویید:

مده شیخ اجل اندرز و پندم

ز قنداب لبش بالاست قندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 22:9  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

دل نوشته 2

سلام

در ادامه ی دل نوشته ی قبلی و در فراق غزل ، دل نوشته ای دیگر تقدیم دیدگان نقاد شما:

درشبستان خیالم،به شوق نگاهت

            چله نشین شده ام

وغبار هجران را به اشک دیده می شویم

    نهال یادت را زنده نگاه می دارم

           تا پس از من

       خاطرم جاوید ماند

 تا همواره گل سرخ لبانت

     عطر مزارم باشد.

چه امّیدی از این بهتر که یارم

غـبـار غــم بـشویـد از مـزارم

بـه سنگ قبر من پا گر گذارد

به شوق روی او سر در بیارم.

 

    زندگی آن نیست که می پنداریم

اوج روشنایی شعله ی شمع

در نقطه افول است.

مرگ پایان نیستی و آغاز هستی است.

 

        "الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا"

 

تا کی به تمنایت این خانه و آن خانه

از مسجد و میخانه تا کعبه و بتخانـه

تا کی تو به دنبال حوّای هوا باشی

ایـن کـار خـطـر دارد ای آدم دیوانـه

 

و من برای همین است که

            همیشه به تو می اندیشم

آغوشت را بگشای که پر میزند مرغ دلم برای صدف سینه تو

جان من ،جای مرا اینهمه آزار مده.

 

نمی چرخد مـدار روزگـارم

بیا ای همدم شبهای تارم

بـکش خط تبسم بر لبانت

که دیگر طاقت گریه ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 22:58  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

دل نوشته1

سلام

از این پست به بعد قصد دارم فارغ از غزل در قالب دل نوشته صفحه ی وبلاگ خود را خط خطی کنم پیشاپیش به کاستی ها ونواقص کارم اذعان دارم.

برای غزلهایم برنامه ای جداگانه در نظر گرفته ام که در دست اقدام است .

بر تو ای دوست سلام بر تو ای یار درود

پیش چشم تو رکوع، پیش پای تو سجود

بعد از آن غیبت طـولانی و ایـن حال نـزار

بهتر آن است که آغاز کنم گفت وشنود

 

وقتی که خیل خیالم را به پای تو می ریزم

 تنها چیزی که آزارم می دهد

نگاه سرد توست نازنین!

تو به صد حشمت و ناز آمده ای   من به صد روی نیاز آمده ام

تمام قیامتم این روزها قامتی خمیده است

وصدای(قد مات)به (قد قامت)

تابوتم را بیاورید

بیش ازاین تاب ندارم

می خواهم برای اولین و آخرین بار

            چون سلاطین قدیم

روی دستان مردم باشم

مردم از این همه انتظار

مردم به دادم برسید

    تابوتم را خالی می برند

دلم برای تنهایی قبرم می سوزد

      باشد

           من

              تنها

                  پیاده

                      قبر....

صهبای من یعنی آنجا هم .....!

درچهره ی من گردش ایام بخوانید

پیوستـه و آهستـه و آرام بخوانیــد

از ناصیه پیداست بد اقبالی صهبـا

یک فاتحه با سوره ی انعام بخوانید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 13:36  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

خدانگهدار

سلام

بنا به دلایلی که نزد حقیر محفوظ است تا اطلاع ثانوی به روز نخواهم شد مع ذلک ضمن اینکه در خدمتتان هستم خوانده یا ناخوانده به شما بزرگواران و دوستان همیشگی سر خواهم زد  و از محضرتان خواهم آموخت .دعا می کنم در پناه ایزد منان روزگارتان خوش باشد. محتاج دعای خیر شما عزیزان هستم.

  یــاران بـرای خـاطـــر صــهبـا دعـــا کنیــد    

 فکری به حال عاشق بی دست و پا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 23:48  توسط  سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)  | 

مطالب قدیمی‌تر